محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
369
خلاصة الحكمة ( فارسى )
جوهر است تا هرچه جوهر بود هميشه موجود بود ، بل مراد آن است كه جوهر چون موجود باشد وجودش نه از قبيل چيزهايى بود كه در موضوع بود ، و اين معنى از لوازم جوهر است . و جوهر را صفتهايى ديگر باشد كه در بعضى از آن بعضى اعراض نيز مشترك باشند ؛ مثلًا چنان كه جوهر را ضد نبود و از شأن او بود كه محل اضداد بود چه ضدان دو عرض باشند از يك جنس كه ميان ايشان غايت دورى باشد و بر سبيل تعاقب در يك موضوع حلول كنند . و جوهر قابل اشد و اضعف نبود ، چه انسانى انسان تر از انسانى ديگر نتواند بود . مانند سياهى كه سياه تر بود از سياهى ديگر . و جوهر بسيط بود يا مركب ، و بسيط يا جزء مركب باشد يا نبود ، و جزء مركب يا محل بود ، و آن جزوى بود كه مركب به او به قوت باشد و آن را ماده خوانند و يا حال بود و آن جزوى بود كه مركب به او به فعل بود ، و آن را صورت خوانند و مركب كه مركب بود از اين دو ، آن را جسم خوانند . و اين سه نوع را جواهر مادى خوانند . و اما بسيطى كه جزء مركب نبود ، و آن را جواهر مفارقه خوانند ، هم دو گونه بود ، يا متصرف بود در ماديات بر سبيل تدبير ، و آن را نفس خوانند ، يا نبود و آن را عقل خوانند . پس جوهر به اين قسمت پنج نوع بود : ماده ، صورت ، جسم ، نفس و عقل . و اين هر پنج ، يا جزوى باشند ؛ يعنى اشخاص ، و آن را جواهر اولى خوانند ، يا كلى باشند ، يعنى انواع و اجناس و آن را جواهر ثانيه و ثالثه خوانند . اين است انواع جواهر به قسمت اولى . و ببايد دانست كه جوهر ذاتى است انواع جواهر را به خلاف عَرَض كه ذاتى نيست اجناس اعراض را ، و به اين سبب اجناس اعراض را به تفصيل در اجناس عاليه برشمردهاند . و انواع جواهر را در تحت يك جنس عالى كه جوهر است شمرده ، چه مفهوم از جوهر حقيقت و ذات اوست . و آن كه چون موجود باشد نه در موضوع بود لازم آن ذات و مفهوم از عرض عارض بودن است موضوعى را ، لازمش آن كه چون موجود باشد در موضوعى بود . و عارض بودن چيزى چيزى را بعد از تحقق ماهيت آن چيز بود . و نه لفظ عَرَض دال است بر آن حقيقت كه او عارض غيرى است و نه معنى رسم او ، پس هر يكى از اجناسى كه عَرَض لازم آن اجناس است جنس عالى است ، چه دال بر آن حقيقت و ذات است ، و هيچ ذاتى نيست كه ميان همه مشترك باشد و به جاى جنس بود همه را . « 1 »
--> ( 1 ) . اساس الاقتباس ، ص 37 - 39 .